#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_234
امیر غرید :
امیر _ آخه اسکل خر ، چی فکر کردی با خودت ؟
به هیرا نگاه کردم و بهش فهموندم که تقصیر اونه که اینا اینجوری دارن من و ملامت می کنن ! اما اون با اخم به من خیره شده بود .
آرمان و سهراب و سایه خسته نشسته بودن زمین ! معلوم بود که تا الان رو دوش بچه ها بودن ... البته سایه که مطمئنا خودش اومده و از راه طولانی خسته شده بوده !
بغضی که گلوم و خراش می داد تبدیل به فریاد شد :
من _ چیکار می کردم ؟ من که از قبل نقشه ای نداشتم ... دست روی دست می ذاشتم تا اون جانی کثافت جون بهترین دوستام و بگیره !
روکردم طرف هیرا و درحالی که اشکام آروم می ریخت گفتم :
من _ نگو که اون پیغام و نشنیدی !
با اخم سرش و انداخت پایین ... سرم و به عنوان تاسف تکون دادم و به جسد ها و تکه های روی زمین اشاره کردم ... دستام می لرزید :
من _ نگاه کنید ... اینا مردم سرزمینم بودن ... من کی با مردمتون این کار و کردم ؟ جز اینکه آشغال و عوضی بودن ؟ هان ؟
همشون با سکوت به من خیره شده بودن ... ادامه دادم :
من _ من نمی تونستم بشینم و مرگ رها و شایان یا حتی بچشون و ببینم ؛ اون عوضی دست به هر کاری می زنه ... شما چرا نمی خواید متوجه بشـــید ؟
چشمام فقط قطره قطره اشکاش و می ریخت روی گونم ... لبم لرزید و گفتم :
من _ متاسفم ، فقط همین .
زک به سمتم اومد و گفت :
زک _ من تا آخرش باهاتم میشا !
با نگاه اشکیم و لبخندی که رو لبم نشست زل زدم به زک و گفتم :
من _ ممنون رفیق !
میسن درحالی که داشت با چوب ور می رفت گفت :
romangram.com | @romangram_com