#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_220


پوزخند زدم و برگشتم سمتش و گفتم :

من _ درسته ، اون یه خانواده ای تشکیل میده که هیچ وقت خیانت و ناراحتی توش نیست ... هیچ وقت مرد خانواده بچه هاش و ترک نمی کنه و به فکر خود خواهی های خودش نیست !

عصبی دندوناش و روی هم فشرد و گفت :

جانی _ درست صحبت کن !

لبخندم بدجنس تر شد و با بی رحمی ادامه دادم :

من _ از چی بگم ؟ از اینکه گذاشتی دخترت ، زنت و که عشقت بود به قتل برسونه و الان اومدی دنبال انتقام خون دخترت ؟ یعنی زنت برات مهم نبود که مثل ترسوها فرار کردی و پسرت و تنها گذاشتی تا روز به روز تخم نفرت توی دلش ریشه کنه و بزرگ و بزرگ تر بشه و در آخر تبدیل بشه به یه درخت !

چشماش طلایی شد و غرید :

جانی _ خفه شو !

و مشتش و آورد سمتم و منم سریع دستش و گرفتم و پیچوندم ... نمی دونم این همه قدرت و یک شبه از کجا آورده بودم ... دستش و پیچوندم و پرتش کردم گوشه دیوار ... هنوز هیچ کسی متوجه نشده بود ... رفتم سمتش و یه یا علی گفتم ... مرگ یه بار ، شیون هم یک بار !

موهاش و چنگ زدم و بلندش کردم ... خداروشکر فشاری بهم وارد نشده بود ... کشون کشون بردمش سمت خروجی ... توی سالن خروجی یه در بود که انبار بود ... جانی بی حال شده بود ... هه اینکه این همه ادعای قدرت می کرد ... در و باز کردم و پرتش کردم داخل ... چراغ و روشن کردم ... چشمم به میله ای افتاد که از نقره بود ... یعنی آب نقره ! با لبخند رفتم سمتش و برش داشتم ... جانی داشت از روی زمین بلند می شد ... خواست به سمتم حمله کنه که من با سرعت نور غافلگیرش کردم و میله رو فرو کردم توی قلبش ... از درد عـربده ای زد و زانو زد روی زمین ...

من _ چیشد قهرمان ؟ تو که این همه ادعا می کردی ! پس چت شده تو لعنتی ؟

خندیدم و یهو یه دستی روی گلوم نشست ... دستم و گذاشتم روی دستش و فشار دادم ... همیشه یه اتفاقایی غیر برنامه ریزی شده میفته ... جانی امشب خودش افتاد به دام من ... دامی که از قبل انتظارش و می کشیدم ... دستش و رها کردم از گلوم و با تمام زورم پیچوندمش ... با نفرت به چشم های هم زل زدیم ... در یهو کوبیده شد و چارتاق باز شد ... با دیدن رونالد و پشت سرش هیرا و بقیه بچه ها

تعجب کردم !

جانی برگشت و از دیدن جمعیت خنده بلندی کرد ... رونالد اشک تو چشماش نشسته بود ...

جانی _ اوه پسرم ... دلم برات تنگ شده بود !

رونالد با نفرت بهش خیره شده بود ... هیرا سریع اومد طرفش و یقش و چسبید !

رفتم سمتش و گفتم :

من _ هیرا ، خواهش می کنم !

جانی یقش و آزاد کرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com