#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_196
با لبخند نگاهی بینشون رد و بدل کرد و گفت :
هیرا _ خوب معلومه آبیه ، هم قشنگ تره هم مناسب و پوشیده !
ابروم و انداختم بالا و با لبخند گفتم :
من _ چشم .
بند حولم و باز کردم و مشغول پوشیدن لباس شدم ... تمام مدت نگاه هیرا روی من بود ، خداروشکر لباس اندازم بود .
هیرا _ شکمت یکمی از روی لباس معلومه !
متعجب نگاهی به شکمم انداختم ... حق با هیرا بود !
شونه ای انداختم بالا و گفتم :
من _ مهم نیست .
دوباره به سمت آیینه رفتم و برس و برداشتم ... فرق باز کردم و بقیه موهام و پشت سرم بستم ... نگاه هیرا خیلی سنگین بود برام ! سعی کردم بی تفاوت باشم
بازم به سمت کمد رفتم و مشغول گشت یه شال درست و حسابی شدم ... چشمم به شال آبی اکلیلی افتاد و سریع کشیدمش بیرون و روی سرم انداختمش .
به سمت هیرا برگشتم و گفتم :
من _ خوبه ؟ با اون کفش آبی اکلیلیه هم سته !
اخماش تو هم رفت و گفت :
هیرا _ اگه یکمی دیگه موهات و بکنی داخل بهتر میشه !
ابروم و انداختم بالا و گفتم :
من _ من چی گفتم تو چی گفتی !
شالم و از همون دور جلوی آیینه مرتب کردم و بعد به هیرا نگاه کردم ؛ با لبخندش
تایید کرد ! به تیپش نگاه کردم ، یه پیرهن سفید با شلوار جین سورمه ای .
romangram.com | @romangram_com