#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_186


امیر سرش و بلند کرد و به سهراب نگاه کرد و گفت :

امیر _ این خون و آتیش بزن !

سهراب نگاهی به من انداخت که سرم و تکون دادم ... چرا امیر خودش انجام نداد ؟ مگه تواناییش و نداره ؟

سهراب دستش و برد سمت خون و یهو خون آتیش گرفت و همه هین کشیدن

خون آتیش گرفته تند تند روی نقشه درحال حرکت بود ... کنجکاو بهش خیره شده بودم ... از مرکزی رد شد و رفت اصفهان ، از اصفهان به بوشهر ، بوشهر به

یزد و بعد روی مازندارن ایست کرد !

سریع به امیر نگاه کردم چشاش بسته بود و زیرلب ورد می خوند ... قلب هممون داشت گرومپ گرومپ می زد .

منتظر به امیر چشم دوخته بودیم ... یهو چشماش باز شد و به من خیره شد و با لحن ناباوری گفت :

امیر _ شمال ... توی جنگل شماله ! می دونم کجاست !

سریع بلند شدم و گفتم :

من _ چرا نشستید ؟ از همین الان تمرین شروع میشه .

جوردن با لحن آرومی گفت :

جوردن _ مطمئنی میشا ؟

سعی کردم با صدام اطمینان بدم بهشون

من _ قول می دم بهتون ! باور کنید ... ما ترسو نیستیم ، فقط کافیه یکم خدا رو تو دلمون احساس کنیم ، بعدش همه چی حله !

همه سکوت کردن

_ سلام

با صداش تپـش قلب گرفتم و سریع برگشـتم ... رونالد هم ناباور بلند شد و خیره شد بهش !

حیرت زده گفتم :


romangram.com | @romangram_com