#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_184


لبخند تلخی زد و گفت :

رونالد _ برای نابودیش هرکاری می کنم .

بلند شدم و به سمتش رفتم ... چاقویی که توی ظرف میوه خوری روی عسلی بود و برداشتم و گفتم :

من _ مدت هاست دنبال جانی ام ... چرا باید منتظر باشیم تا اون بیاد سراغمون ؟ چرا ما نریم سراغش ؟

آدام سریع بلند شد و گفت :

آدام _ اوه اوه دختر صبر کن .

بی حوصله نگاهش کردم که ادامه داد :

آدام _ دقیقا توی ذهن کوچولوت چی می گذره ؟

لبخندم دندون نما شد و گفتم :

من _ دقیقا خفه شی بهتون می گم

بچه ها خندیدن و آدام حرصی کوسن مبل و طرفم پرت کرد .

میون خنده ها گفتم :

من _ می خوام ما اقدام کنیم برای جنگ با جانی !

کم کم صدای خنده هاشون قطع شد و متعجب به من نگاه کردن ؛ رو کردم سمت امیر و گفتم :

من _ می خوام جانی رو برام پیدا کنی ... اولین مورد به خون رونالد نیاز داریم

و دومیش هم تویی !

امیر بلند شد و درحالی که به سمت اتاقش می رفت گفت :

امیر _ یه سومی هم لازمه !

همه رفتنش و نگاه کردیم که طولی نکشید و دوباره اومد بیرون ولی با یه مقوا


romangram.com | @romangram_com