#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_182
من _ مشکل من اینه که نمی تونم لعنتی رو پیداش کنم
سایه _ شاید یه ساحره بتونه پیداش کنه
عصبی گفتم :
من _ چطوری ؟ بدون هیچ نشونـ.....
ساکت شدم و فکری توسرم جرقه زد بعد آروم آروم لبخند بزرگی روی لبم نقش بست .
من _ امشب برنامتون چیه ؟
سهراب متعجب گفت :
سهراب _ چیشد ؟ چطور ؟
لبخندم کج شد و گفتم :
من _ شاید هم بشه پیداش کرد ... اگه می تونید امشب همتون بیاید خونه بچه ها
سایه _ منکه می تونم
سهراب و آرمان هم گفتن می تونن بمونن ... لبخندم هرلحظه داشت پررنگ تر می شد ... منتظر بمون آقای جانی هَندِرسون !!!
****
در تمام مدتی که توی اتاقم نشسته بودم و به تصویر خودم توی آیینه خیره شده بودم ، باز هم مثل همیشه این سوال برام پیش میومد که چیشد من به اینجا رسیدم ؟ آیا خوابه ؟ یا رویا ؟ اصلا بین خواب و رویا تفاوتی هم هست ؟
چشمام رو بستم تا دیگه اون موجود ترسناکی که با لبخند کج نظاره گر من هست رو نبینم ولی ... ولی همیشه نمیشه ندیدش ، باید با واقعیت رو به رو شد
هیرا _ نمی خوای بریم ؟
چشمام و باز کردم و این دفعه هم زن ترسناک رو دیدم ... ولی لبخندش از بین
رفته بود ، بلند شدم و شالم و سرم کردم و همراه هیرا که نگران به من خیره شده بود به سمت پایین رفتیم .
از خونه که اومدیم بیرون ، آرمان و سایه و سهراب هم داشتن زنگ خونه بچه ها رو می زدن ... به سمتشون رفتیم که با دیدن ما تعجب کردن و زود گفتن :
romangram.com | @romangram_com