#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_167
بدون اینکه بهش توجهی بکنم کیسه خون و برداشتم و سرش و باز کردم و گذاشتم توی دهنم ... مزه مزش بهم آرامش می داد ، امیر هی سرک می کشید و مراقب بود ... بچم داشت توی شکمم تکون می خورد ... اولین کیسه خون تموم شد ... پرتش کردم روی زمین ... به سمت دومی ... به سمت سومی و همینطوری
پنج شیش تا پشت سر هم ... آخریش و انداختم روزمین و با دستم دک و دهنم
و پاک کردم ... امیر بانگرانی گفت :
امیر _ داری خودت و نابود می کنی
و بعد اومد جلو و تمام کیسه های خون خالی رو برداشت و انداخت توی سطل آشغال ... بلند شدم و نفس عمیقی کشیدم ... از اتاق زدیم بیرون و به این ورو اون ور نگاه کردیم خبری نبود ... صدایی به گوشم خورد ... صدای گریه ی نوزاد ...
دلم پیچید به هم ... کوچولوی مامان داشت تکون می خورد
سریع باامیر به سمت شایان اینا رفتیم ... شایان انقدر موهاش و چنگ زده بود که چرب شده بود
همه نگران بودن ولی من دلم روشن بود ... می دونستم دوستم از پسش برمیاد
صدای گریه نوزاد بلند شد و شایان هول به ما نگاه کرد
شایان _ بچه ی منه ؟
من و امیر بهش لبخند زدیم ... ولی من هنوز حالم بد بود ... نمی تونستم محیط
این بیمارستان رو تحمل کنم
بعد از مدتی چند تا پرستار با یه تخت کوچیک بیرون زدن ... شایان ذوق زده
به بچه ای که توش بود نگاه کرد و همه با لبخند بهش خیره شدیم ...
بچه رو سریع بردن ... دکتر اومد بیرون و حمله کردیم سمتش :
شایان _ آقای دکتر زنم حالش خوبه ؟
دکتر لبخندی زد و زد به پشتش و گفت :
دکتر _ هم بچه هم مادر خداروشکر هردو سالمن
همه خداروشکر گفتیم ... من که فقط چسبیده بودم به امیر ... چون چشمام تار می دید ... دکتر رفت و شایان ذوق زده به ما خیره شد و گفت :
شایان _ ان شاءالله رها که از بیمارستان مرخص شد همتون رو شام میدم
romangram.com | @romangram_com