#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_165

صدای هول شایان توگوشم پیچید

شایان _ میشـــا ؟!؟ هرجا هستی خودت وبرسون

بااسترس ترمز کردم و گفتم :

من _ چی شده شایان ؟

صدای نفس نفسش به گش می رسید ... انگار داشت می دویید

شایان _ رها ، رها دردش گرفته آوردمش بیمارستان ... خواهشا زود خودت و برسون

تند تند گفتم :

من _ باشه باشه اومدم

قطع کردم و پاهام و باقدرت گذاشتم روی پدال گاز و فشار دادم

با قدم های تند بدون توجه به کوچولوی توی شکمم به سمت داخل بیمارستان رفتم ... به سمت پذیرش رفتم و گفتم :

من _ ببخشید یه خانوم و برای زایمان آوردن دردش گرفته بود

درحالی که داشت با کیبوردش چیزی رو تایپ می کرد گفت :

خانم _ اینجا الان چند نفر و آوردن ، اسمشون ؟

سریع گفتم :

من _ رها ... رها امیری

سریع اسمش و سرچ کرد و گفت :

خانم _ طبقه سوم سمت چپ بردنشون اتاق عمل

تشکر کردم و با دو رفتم سمت آسانسور ... دلم پیچ می خورد ... طبقه سوم و زدم

و چشام و روی هم فشار دادم ... باصدای زنی که توآسانسور اعلام کرد طبقه سومم سریع از آسانسور بیرون اومدم و به سمت اتاق عمل رفتم ... بادیدن پدر و مادر رها و شایان و خواهر برادراشون و خود شایان بانفس نفس گفتم :

من _ سلام

romangram.com | @romangram_com