#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_163
من _ کار توئه !
لبخندش عمق گرفت و گفت :
طاهری _ چه باهوش
تا به خودش بیاد چسبوندمش به دیوار ... دستم و گذاشتم روگلوش و پاهاش و از زمین فاصله دادم با حرص گفتم :
من _ هرچقدرم که زور بزنی و جادوگری کنی برای من قدرتت در برابر من هیچه
این و یادت باشه که پا روی دم یه دورگه نزاری فهمیدی ؟
صورتش روبه کبودی می رفت ... ولش کردم و رفتم عقب ... نشست روی زمین و به سرفه افتاد ... به نفس نفس افتاده بود ... انقدر کفرم در اومده بود که ناگهان با پا محکم زدم زیر شکمش که پرت شد و خورد به صندلی ها و صندلی ها با صدای بدی پرت شدن روزمین !
خون بالا آورد ... یاد یه چیزی افتادم ، یه ساحره ماهر توی ایران ... به جز امیر
، نوکر جانی ... سریع نگاهم تیز شد طرفش
خندیدم و نشستم روی یکی از صندلیا و به جون کندنش نگاه کردم
من _ خوب جانی خیلی ازم می ترسه که نمیاد رو در رو بشیم ؟
به سختی سرش و بلند کرد و گفت :
طاهری _ هرچقدر هم که نیرو داشته باشی من می تونم نابودت کنم فهمیدی ؟
خندیدم ... بلـــند و هیســتریک !
من _ خوب باشه ... ولی یه چیزی رو به گوش رئیست برسون ، بهش بگو مرگ دخترش برای من لذت بخش ترین کار ممکن دنیا بود ... وقتی که اون خنجر و فرو کردم توی قلبش و تمام بدنش آتیش گرفت و تبدیل به خاکستر شد بهترین صحنه توی عمرم بود
با ضربه ای که به شکمش زده بودم تمام شاهپسند ها رو بالا آورده بود برای همین
راحت تونستم توی ذهنش نفوذ کنم ... خشمگین تر زل زدم توی چشماش و گفتم :
من _ حالا هم گورت و گم کن و به رئیست تمام این حرفا روبزن
و بعد به سختی بلند شد و در رفت ... لبم و جوییدم و دستم و گذاشتم روی شکمم
بد درد گرفته بود ... با حس کرختی بلند شدم و برگه ها و کیفم و برداشتم و از کلاس رفتم بیرون
romangram.com | @romangram_com