#میشا_دختر_خون_آشام(جلد_دوم)_پارت_150


نشستم روی مبل و دستم و گذاشتم رو دلم

من _ خدای من ...

جوردن نشست کنارم و دستم و گرفت و گفت :

جوردن _ نگران نباش میشا ... واسه اون انسان اتفاقی نیفتاده خداروشکر زود

رسیدم و سارا رو نجات دادم

بهش نگاه کردم ... زل زد توچشمام و لب زد :

جوردن _ بهش نفوذذهنی شده بوده

مات بهش خیره شدم ... سارا ؟ نفوذ ذهنی ؟ کی به جز من ؟

لب زدم :

من _ مطمئنی ؟!؟

سرش و تکون داد و گفت :

جوردن _ نه

با سرعت نور بلند شدم و سارا رو بلند کردم ... زل زدم توچشماش

من _ سارا تو کی و ملاقات کردی ؟

سارا لب باز کرد :

سارا _ یه مرد جوون

من _ خوب ... اسمش چی بود ؟ چه شکلی بود ؟

اخماش رفت توی هم و گفت :

سارا _ قیافش و پوشونده بود ولی ...


romangram.com | @romangram_com