#می_گل(جلد_اول)_پارت_745
-بگو بريزه ديگه!!!
شهروز اخم کوچيکي بهش کرد و بين بازوهاش گرفتتش و دوباره به حالت قبلش در اومد و خطاب به آرمان که حسابي تو خودش بود گفت:چته رفيق؟؟؟نبينم غمت و!!
آرمان که حسابي تو فکر بود لبخندي زد و گفت:هيچي...داشتم فکر ميکردم!!!
شهروز سرش و به آرمان نزديک کرد و گفت:خاطره دختر خوبيه..
اما آرمان حرفش و قطع کرد و با طعنه گفت:ميشه يه دختر بد براي من پيدا کني؟
شهروز تلخي کلامش و درک کرد...يادشه در مورد يلدا هم مامانش مثلا يه دختر خوب براش پيدا کرده بود..وقتي ديد آرمان هنوز آمادگي يه رابطه ديگه رو نداره ترجيح داد شبش و خراب نکنه!!!تو فکر بود که با صداي کاوه که گفت :همه خورديد ؟؟
و آماده بود تا ليوانهارو پر کنه به خودش اومد.
کاوه:براي کي بريزم؟
بين صداي من..من..من...بچه ها صداي مي گل که کنارش بود توجهش و جلب کرد!
برگشت سمتش و با تعجب نگاهش کرد..مي گل حق به جانب نگاهش ميکرد.
شهروز کمي به سمتش خم شد.
-ميخواي بخوري؟
romangram.com | @romangram_com