#می_گل(جلد_اول)_پارت_726

مي گل که فکر کرد شهروز منظورش و نفهميد بي خيال ادامه بحث شد...در واقع منظور مي گل اين بود که فردا صيغه امون تموم ميشه...با وجود اينکه هنوز بيماري شهروز براش مبهم بود..اما دو تا حس متضاد درگيرش کرده بودن..يکي ترس از شهروز و دوري ازش ديگري عشق به شهروز طلب اون در هر لحظه از زمان!

اما شهروز خوب منظور مي گل و فهميد..فقط براي اينکه سوپرايزش و کامل کنه خودش و زد به اون راه و چيزي نگفت.

وارد باشگاه که شدن مي گل با اولين نگاه متوجه خلوتي باشگاه شد.

-هيچ کس نيومده؟

شهروز در حالي که شال نخي چهارخونهه اي رو دور گردنش مينداخت شونه اي بالا انداخت و گفت:نميدونم..

مي گل نشست لبه صندلي ماشين و غر غر کنان گفت:خدا کنه بيان...حوصله ام سر ميره تنهايي!

شهروز کراورش و از روي دوشش پايين انداخت و دلخورانه مي گل و نگاه کرد و گفت:انگار خيلي زود از من خسته شدي!

-کي گفته؟

-خب وقتي با من باشي حوصله ات سر ميره يعني برات تکراري شدم ديگه!

مي گل از جاش بلند شد شلاقش و برداشت و زد پشت شهروز و گفت لوس نشو....تفريح من همين پنجشنبه هاس ميام دو نفر و ميبينم...کي گفته تو تکراري شدي؟

-خيلي خب بابا...نزن....اشکال نداره..اگر نيومدن يه تفريح جديد برات دست و پا ميکنم!

-چي؟؟

-چقدر عجولي!!!بزار از دهن من در بياد بعد بپرس چيه؟

romangram.com | @romangram_com