#می_گل(جلد_اول)_پارت_723
-حالت بده؟؟؟اينجا همون راه رستورانه ديگه..يادت رفت؟؟
-وااا..همونجاس؟؟چقدر روزش با شب فرق داره..اما من حا...هيچي
-حالت بده وايستم!!!
-نه بابا برو..ديگه خودم حالم بد شد اينقدر همش حالم بد ميشه....ميترسم با خودت بگي دختره اسقاطيه و ولم کني و بري!!!
شهروز خنديد...بلند بلند..نگه داشت تو شونه خاکي...جاده خيلي شلوغ نبود..پياده شد و در سمت مي گل و باز کرد و دستش و گرفت و کشيدش بيرون.
-عروسکم!!!تو همه زندگي مني....اگر ميگم راهمون و از هم جدا کنيم به خاطر خودته....
مي گل بدجنس شد...
*چرا همش اين من و اذيت کنه..بزار يه بار هم من بزارمش تو خماري
-در اين مورد بزار خودم تصميم بگيرم...هر وقت ثابت شد جوابت واقعا مثبته اونوقت تصميم ميگرم برم يا نرم.
لبخند شهروز محو شد اما زود خودش و جمع و جور کرد..خنديد و گفت انگار خيلي هم بد نيستي !!!
دوباره سوار شد..مي گل هم...هر دو به سمت جگرکي پاتوق شهروز حرکت کردن....!!!
romangram.com | @romangram_com