#می_گل(جلد_اول)_پارت_720
پرستار:هيچيت نميشه..خوابيده باشي چيزيت نميشه...روتم بکن اونور!!
شهروز از کنار تخت بلند شد اما مي گل با عجله دستش و گرفت:توروخدا نرو!!!
پرستار:خودشم بخواد بره من نميزارم..بايد بشينه کنارت تا احساس امنيت کني!
شهروز کمي پايين تر نشست و دست ديگه مي گل و که به سمتش دراز کرده بود با محبت تو دستش گرفت و نوازش کرد..اينبار همه چيز به خوبي و خوشي تموم شد
پرستار در حالي که شيشه پر از خون و با خودش ميبرد گفت:از اين بعد هر وقت ميري آزمايش بدي بگو بايد بخوابي...اين مشکل و بعضيها دارن..چيز خاصي هم نيست......يه رفلکس طبيعيه که در اثر ترس فعال ميشه و باعث افت فشار ميشه!!!
به محض نشستن تو ماشين مي گل شروع کرد به غر زدن که تو دروغگويي..تو خودت آزمايش ندادي و...
شهروز:مي گل...من آزمايش دادم...دوباره بدم که چي بشه؟
-شهروز....داري عصبانيم ميکني....به قران اگر آزمايش ندي ديگه نه من نه تو..قرآن و قسم خوردم شهروز...فکر نکن بهش اعتقادي ندارم..وقتي روش قسم بخورم عملي ميکنم...!!!
-باشه...باشه..چرا عصباني ميشي گلم؟؟؟
جلوي يه معجون فروشي ايستاد و پياده شد...مي گل هيچي نپرسيد..ميدونست داره کجا ميره پس پرسيدنش بيهوده بود.
-بفرماييد خانوم گل!
مي گل دلگيرانه نگاهش کرد با ناز معجون و ازش گرفت و گفت:فردا ميريم آزمايش ميدي!
-بايد از ازمايشگاه وقت بگيرم...
romangram.com | @romangram_com