#می_گل(جلد_اول)_پارت_718
دوباره نگاهش و با استرس از روي زن به روي شهروز برگردوند.
-شوهرته؟
-بله..
اينبار اصلا برنگشت زن و ببينه!
-خب...نترس..يعني ترسيدن نداره که...سردي پنبه آغشته به الکل و حس کرد و به محض تماس سوزن با بدنش ديگه جايي رو نديد!
شهروز با ديدن مي گل که ناگهان به سمت مخالف زن افتاد دويد..پرستار سوزن و با عجله از تو دست مي گل در اورد و به کمک شهروز که بالا سرشون رسيده بود خوابوندنش رو تخت ..در حالي که پرستار داد ميزد...شربت بياريد...شربت بياريد!
شهروز تند تند تو صورت مي گل ميزد و صداش ميکرد..بعد سر پرستار که شربت غليظي و هم ميزد داد زد و گفت:حواست کجاس؟؟؟چرا اينجوريش کردي؟
-آقاي محترم..تقصير من نيست..اين يه رفلاکس در بعضي موارد بعضيها بهش مبتلان..من چميدونستم اينطوري ميشن..ازشون پرسيدم گفت تا حالا آزمايش ندادم..بايد ميخوابيد خون ميداد منم که کف دستم و بو نکرده بودم.!!
در همين حين سر مي گل و کمي بلند کرد و مقداري شربت بهش خوروند..به محض پايين رفتن شربت از گلوي مي گل چشمهاش باز شد...
-شهروز!!!
-جان دلم عزيزم..خوبي؟؟چت شد قربونت برم؟؟؟
اما مي گل به جاي جواب قهقهه زد!
romangram.com | @romangram_com