#می_گل(جلد_اول)_پارت_715


مي گل برگشت و به چهره شيطاني شهروز نگاه کرد و گفت:انگار بدتم نمياد؟

شهروز نزديکش شد و با سرعت لبش و رو لبهاي مي گل گذاشت...مي گل در تلاش براي جدا شدن از لبهاي شهروز بود که آسانسور ايستاد...هر دو خودشون رو از هم جدا کردن...به در خيره شدن....در باز شد و حيدر جلوي در نمايان شد....

نگاه خيره و عصبي شهروز مانع از اين شد که حيدر وارد آسانسور بشه....همين تامل باعث شد در آسانسور دوباره بسته بشه و مسيرش و به سمت پارکينگ ادامه بده

شهروز:لعنتي...بار اوله من سوار آسانسور ميشم بين راه وايميسته!!

-حقته...تا تو باشي هي اينور اونور نپري.

شهروز دلخورانه گفت:مي گل...بي انصاف نباش..باور کن سر همون آزمايش زنگ زده..اگر ميگفتم چرا ميخوام ببرمش خب نميومد..مجبور شدم يه جوري رفتار کنم که ميخوام باهاش باشم..تازه همون روز هم تحويلش نگرفتم...باور نداري زنگ بزن از خودش بپرس

-عمرا...زنيکه ج.ن.د.ه رو باهاش يه کلمه هم حرف نميزنم.

شهروز با چشمهاي گرد شده به مي گل که از آسانسور بيرون رفت نگاه کرد و گفت:چه حرفها ميشنويم از شما خانوم خانوما!!کلمات جديد!!!!لفظهاي جديد...خوبه هنوز دانشگاه نرفتي وگرنه ميگفتم اثرات دانشگاست!

مي گل با دلخوري بدون اينکه جواب بده کنار ماشين منتظر ايستاد...شهروز در و زد و مي گل سوار شد.

-مطمئني قهري؟؟؟

مي گل سرش و به سمت خيابون چرخوند...شهروز خوب ميدونست اينها نازاي دخترونست....و چون از طرف مي گل بود با جون و دل ميخريدشون.

-چه رشته اي قبول شدي خوشگله؟


romangram.com | @romangram_com