#می_گل(جلد_اول)_پارت_708

-خفه شو تو...دارم تو حسرت يه بار لمس کردنش ميسوزم...توقع نداري که بشم تارک دنيا و عابد و زاهد؟

-شهروز....به خاطر من يه بار برو ازمايش..خواهش ميکنم...اگر برات يه ذره..فقط يه ذره ارزش دارم.

-بسه مي گل..خودتم ميدوني بشتر از يه ذره ارزش داري...باشه ميرم به شرطي که تو هم آزمايش بدي

-من؟؟؟من ديگه چرا؟

-ميترسم آلوده شده باشي..

مي گل يه لحظه ترسيد..

*جدي اگر الوده شده باشم چي؟؟؟چه خاکي به سرم کنم؟

-تو اون و نصيحت ميکني خودت ترسيدي؟اصلا همش دروغه...داره امتحانت ميکنه

-قبوله...منم آزمايش ميدم!فردا خوبه؟

-آره فردا خوبه.

-شهروز چرا اينقدر شوکه اي؟چرا چيزي نخوردي؟؟

شهروز از جاش بلند شد...دستي تو موهاش کشيد و گفت:بلند شو بريم!!!

مي گل کاملا از حرکات شهروز مخصوصا لرزش دستهاش که بدون مهار کردنشون دست مي گل و توش گرفت ميفهميد که چقدر عصبيه و استرس داره....اما همين که راضيش کرده بود بره و دوباره آزمايش بده براش کافي بود!

romangram.com | @romangram_com