#می_گل(جلد_اول)_پارت_704
لحن پر از سوال و شک مي گل باز شهروز و به خنده انداخت.نه...من شايد بار دوم يا سوم باشه اينجا ميام..هر بار هم يا تنها بودم يا با اون علي در به در!
-راستي ازش خبري نيست!
-جرات داره دور و بر تو بپلکه تا نشونش بدم..
-خب دور و بر من نپلکه تو چي؟
-من و تو نداريم که!!
با اين حرف هر دو به هم با شک خيره شدن...يعني واقعا ميشد يه روز هر دو يکي بشن؟
به محض نشستن پشت يه ميز که تو فضاي باز و البته دنج هم بود غذا رو براشون چيدن.مي گل مثل قحطي زده ها شروع به خوردن کرد...بعد از اينکه کمي سير شد و اون گرسنگي کاذبش از بين رفت سرش و بلند کرد و به شهروز که عاشقانه نگاهش ميکرد گفت:خدارو شکر خيلي تو ديد نيستيم و گرنه ابروت ميرفت.
-مي گل!
-جانم؟
-وقتي آرمان بهت گفت چه حسي داشتي؟
شهروز ميدونست مي گل روش نمشه بحث و باز کنه..اگرم روش بشه اين کار و نميکنه براي اينکه من و خجالت نده!
مي گل لحظه اي دست از خوردن کشيد..اما بعد خيلي ريلکس گفت:هيچي...گفتم دروغه...ميتوني از خودش بپرسي!
*پرسيدم..همين و گفت.
romangram.com | @romangram_com