#می_گل(جلد_اول)_پارت_702
-درست نکردي که نکردي...با يه شام دو نفري تو يه رستوران باحال چطوري؟
مي گل با ديدن شهروزي که باز مثل سابق شده بود لبخند زد.
-شهروز من و ترک نکن..باشه؟؟؟
شهروز سرش و پايين انداخت براي چند لحظه همه چيز و فراموش کرده بود اما باز مي گل با اين درخواستش دنيا رو رو سرش اوار کرد!
با حسرت مي گل و نگاه کرد...فکر کرد چقدر خواستنيه..چطوري ازش بگذرم؟؟
-برو لباس بپوش بريم..در موردش صحبت ميکنيم
خودش هم رفت و لباسش و عوض کرد.
هر دو با هم از اتاقهاشون بيرون اومد...مي گل با اون مانتو مشکي لخت و شالي که خيلي شل دور سرش بسته بود و رژ قرمزش شهروز و بيشتر از هر وقت ديگه اي به سمت خودش جلب کرد...مخصوصا که مدتي هم بود شهروز سعي کرده بود از مي گل دور باشه!تو دلش از خدا خواست فقط بهش توان بده تا وقتي اوضاع امن نشده دست از پا خطا نکنه و بتونه جلوي خودش و نگه داره!
توي راه هر دو ساکت بودن...شهروز داشت فکر ميکرد که چطوري سر صحبت و باز کنه..نميدونست اين خجالت لعنتي کي ميخواد رهاش کنه..با اينکه ديگه مي گل همه چيز و ميدونست باز هم روش نميشد دز اين مورد با مي گل صحبت کنه...فکر کرد کاش خودش در اين مورد حرفي بزنه...
*واي نه..من چي بايد جوابش و بدم؟
-داريم ميريم همون باغه که اوندفعه اومدم؟
با صداي مي گل شهروز به هوا پريد...براي خودش هم جالب بود اينقدر از مي گل و سوالهاش بترسه بعد از انکه آروم شد در برابر چشمهاي گرد شده مي گل از خنده غش کرد
مي گل:چرا اينطوري کردي؟مگه چي گفتم؟
romangram.com | @romangram_com