#می_گل(جلد_اول)_پارت_697
همزمان با مي گل موتوري هم جلوي در نگه داشت...به ساختمون نگاهي انداخت و به مي گل که داشت با اعتماد به نفس وارد ساختمون ميشد گفت:خانوم...منزل آقاي تقوايي تو اين ساختمونه؟
مي گل با شنيدن فاميلي شهروز کنجکاو گفت:بله...بفرماييد!
-شما خانومشون هستيد؟
-بله...
-اين جواب آزمايششون هستش از آزمايشگاه اومده!
مي گل جواب و از دست مرد قاپيد و تشکر کوتاهي کرد و به سمت اسانسور دويد در حين اينکه منتظر آسانسور بود در پاکت و باز کرد...در آسانسور باز شد..مي گل واردش شد و جواب و از پاکت بيرون کشيد...با ديدن HIV negetiveداشت بال در مياورد..اما شاديش حتي تا رسيدن به طبقه اي که دفتر کار شهروز بود هم دوام نداشت...با ديدن اسم نيکي خوش دل روي سر برگ آزمايش احساس کرد دنيا رو سرش ويرون شده.....در آسانسور باز شد..بين موندن و رفتن گير افتاده بود که صداي منشي شهروز مجبورش کرد از اسانسور بيرون بره
-سلام خانوم تقوايي...بفرماييد خوش آمديد!
مي گل از اسانسور بيرون اومد..منشي شهروز جاي مي گل و گرفت و گفت:ببخشيد بايد برم چيزي بخرم..بر ميگردم خدمتتون..اقا شهروز تو دفتر هستن.
مي گل که عصبانيت راه گلوش و بسته بود فقط تونست لبخند مصنوعي در جوابش بزنه و به سمت دفتر بره.
در زد..چند بار...عصبانيت از طرز در زدنش مشخص بود...بعد از چند تا ضربه شهروز در و با عصبانيت باز کرد!
-چته؟؟نرفته برگشتي؟
-چمه؟
romangram.com | @romangram_com