#می_گل(جلد_اول)_پارت_695


آرمان به سمت مي گل رفت...مي گل با درموندگي نگاهش ميکرد.

ارمان لبخندي زد و گفت:گفت بهت بگم.

-خودش چي؟تا کي ميخواد سکوت کنه؟

-مي گل...براش سخته....اون تا الان تو اوج بوده از هر لحاظي ولي وقتي فکر کرد يه هدفي تو زندگي پيدا کرده که ميتونه باهاش خوشبخت بشه و بلافاصله فهميد مريضه ضربه بدي خورد .من قبول دارم..تو هم قبول کن ضربه سختيه!کمي بهش فرصت بده...تو هم فکر کن....اگر اين موضوع حقيقت داشته باشه بودن با شهروز برات مشکلات زيادي در بر داره..من در مورد اين بيماري تحقيق کردم...اينجور افراد ميتونن زندگي عادي داشته باشن..حتي ازدواج کنن و بچه دار بشن....البته من نميدونم چطوري در اين مورد بايد با دکتر صحبت کني اما به هر حال ممکنه هميشه تعلق فکر داشته باشي...شهروز راست ميگه تو حقته زندگي معمولي و در کمال آرامش داشته باشي اما عشق اين حرفها رو نميشناسه.....شهروز گفت شب خونه نمياد...احتمالا نميتونه باهات روبرو بشه!اذيتش نکن..بزار کمي با خودش باشه..تو هم با خودت باش..منطقي با فکر تصميم بگير..اما اگر شهروز انتخابت بود با وجود اين بيماري بايد پاي همه چيزش وايستي.

-اگر اون من و نخواد چي؟

-بعيد ميدونم اينطوري باشه...اون فقط به فرصت احتياج داره.وقتي برگشت راضيش کن دکتر بره و آزمايش بده...حتي اگر نميخواستي باهاش باشي...اون بايد دارو مصرف کنه...داره خود کشي ميکنه با اين لجبازيه احمقانه!

-مرسي آرمان....تو دوست خوبي هستي...هم براي شهروز هم براي من...همين که دليل رفتار شهروز و گفتي کلي کمکم کردي...داشتم دق ميکردم!

آرمان لبخند زد:خواهش ميکنم من وظيفه ام و انجام دادم....حالا بلند شو برسونمت خونه...با وجود اين مزاحمها نميتونم تنهات بزارم!

مي گل به پسري که روبروش در تکاپوي دادن شماره به مي گل بود نگاهي کرد و فکر کرد...من شهروز و دوست دارم...وگرنه اينقدر از اينکه پسر ديگه اي بهم توجه کنه عذاب نميکشيدم.

از جاش بلند شد..آرمان پول ميز و حساب کرد و مي گل و تا خونه رسوند!

سه روزي بود از شهروز خبري نبود!جواب قبولي دانشگاه اومده بود...مي گل به اين بهانه با شهروز تماس گرفته بود اما دستگاه مشترک مورد نظر خاموش ميباشد جوابي بود که گرفت.

اون روز ديگه طاقت نداشت...با وجود اينکه وقتي شهروز مسافرت ميرفت ماهها ازش دور بود اما اين دوري 3 روزه براش خيلي عذاب اور بود..بارها لباس عروسش رو در اورده بود نگاه کرده بود و پوشيده بود و باز با حسرت اون و تو کمد جا داده بود!اون روز ديگه طاقت نياورد به ارمان زنگ زد..بيچاره خواب بود...اون روز يه دادگاه سنگين داشت و بعدش خوابيده بود...مي گل با شرمندگي سلام و احوال پرسي کرد


romangram.com | @romangram_com