#می_گل(جلد_اول)_پارت_683


*حقته...بشين..ببين...تو حسرتش بسوز....!!

-حالت بهتره؟؟؟داروهات و بيارم؟

-نه..نميخوام....

-بخوابم رو پات؟

-مي گل!!!

-داد نزن.من و ميترسوني!

-ميفهمي ميگم همه چيز تموم يعني چي؟

-آره ميفهمم.

بدجنسي از اين دو تا کلمه مي گل فوران کرد!!!

*به حرفت ميارم آقا شهروز....اينقدر بهت نزديک ميشم تا خودت اعتراف کني...اعتراف به دروغي که براي برگشتن به کارهاي گذشته ات از خودت ساختي!!

مي گل تا شب از اتاقش بيرون نيومد..با ساکت شدن بيرون فهميد شهروز هم رفته تا بخوابه..مثل اونوقتها حتي براي غذا هم صداش نميکرد...تا اون موقع همش فکر کرده بود..اگر 1%فقط 1% حرفي که آرمان زد صحت داشته باشه چي؟؟؟اين خطرناک نيست؟؟؟فکر کرد من دارم چيکار ميکنم؟؟عشق کورم کرده...اين بيماري شوخي بردار نيست...

*بده؟؟بيچاره خودش ازت دوري ميکنه؟؟؟نميگه من که آلوده ام جهنم بزار اونم الوده بشه؟؟؟تو بودي چيکار ميکردي؟؟؟معلومه همين کار رو ميکردي ديگه...ولي نه!!من نميتونم ازش جدا باشم...يعني هر کس الوده اين بيماري شد بايد ديگه زندگيش و تعطيل کنه؟؟؟يعني شهروز تا آخر عمرش بايد عابد و زاهد بشه؟


romangram.com | @romangram_com