#می_گل(جلد_اول)_پارت_663
-نترس...آروم ميزنم.
-ترس چيه بابا؟من ايدز دارم!!!
پرستار لحظهاي از کارش دست کشيد...سري به نشونه تاسف تکون داد و گفت:اشکال نداره...خوب شد گفتيد!!!
-خانومم نفهمه!!
پرستار حرکت دستش و که داشت دستکش و تو دستش ميکرد نگه داشت و گفت:نگم؟؟نميدونه؟؟؟
-نه!!!
-ولي بايد بدونه..خطرناکه..
-ما رابط اي با هم نداريم!!!
-فقط که رابطه نيست!!
-خانوم من خودم مراقبم..فقط بهش نگيد!!!
پرستار متعجب از اين کار شهروز سرم و وصل کرد...در حين اين کار گفت..به دکتر گفتي؟؟
-نه..براي چي بايد بگم؟
romangram.com | @romangram_com