#می_گل(جلد_اول)_پارت_655
شهروز که پشت در يخچال بود عطسه اي کرد و گفت:ادالت کلد!!!
مي گل به سمت جعبه اي رفت و يدونه ادالت کلد در اورد و برگشت سمت شهروز.بعد از مدتها نگاه شهروز رنگ گذشته هارو گرفت....خريدارانه پاهاي خوش تراش مي گل و نگاه کرد...سرش تا روي سينه مرمرين مي گل بالا کشيد!!!در اخر لبهاي خوش فرمش و از نظر گذروند و روي چشمهاي خمار و براقش ثابت شد....نفسهاش به شماره افتاد..
*خداي من...اين زن منه....زني که نميتونم ....نميشه بهش نزديک بشم...
-تازه يادت افتاده از اين لباسها پوشي؟؟؟
-چه فرقي ميکنه عزيزم؟؟؟الان و بعدا و قبلا نداره که!!!
اب شير پر کرد!!! و به سمت شهروز گرفت
-سرما خوردي؟ببخشيد..تقصير من بود!!!
شهروز بدون اينکه چشم از چشمهاي مي گل برداره ليوان و گرفت...قرص و خورد....
-برو بخواب شهروز..شب ميخوايم بريم بي حال ميشيا!!!
شهروز دستش و دور کمر مي گل قلاب کرد..نفس هاي عميقش نشون از هيجاني بود که مدتها بود ازش دور بود!!!
مي گل هم مسخ اين نزديکي شد!!!باز به قصد لبهاي شهروز پاهاش و بلند کرد...اينبار شهروز انگشت شصتش رو روي لبهاي ميگل گذاشت و گفت:سرما خوردم..گلوم خيلي درد ميکنه..ميگيري!!!
مي گل نفس عميقکشيد و گفت:اشکال نداره....ميخوام!!!
romangram.com | @romangram_com