#می_گل(جلد_اول)_پارت_652
*جونت بي بلا عزيزم.
-بدو بريم
يهو همه با هم داد زدن:کجا؟؟؟شام چي؟؟
شهروز:شام همه رستوران(....)ساعت 9 و نيم منتظرتونيم!!
مي گل با همه خدا حافظي کرد...بين راه به شهروز که به سمت ماشين ميرفت رسيد...دستش و جلو برد دست شهروز و گفت..شهروز هم دستش و فشرد!
-ناراحت شدي شهروز؟
-از چي گ...؟؟
اما گلم آخرش و خورد....نبايد باز رابطه رو از سر ميگرفت...بايد مي گل و سرد ميکرد!!!
-از اينکه خيست کردم!!!
-نه...خيلي هم خوش گذشت....
-به منم همينطور..دلم تنگ شده بود اينقدر بهت نزديک بشم!!!دلم تنگ شده براي اينکه وقتي ميبينمت دلم تاب تاب کنه که بيش از حد بهم نزديک نشي..دلم تنگ شده براي جانم گفتنهات...دلم تنگ شده براي مهربونيات.....!!!تو چته شهروز؟
شهروز خواست دستش و بزار پشت کمر مي گل که عطسه بهش اجازه نداد!!!
حالا به ماشين رسيده بودن....شهروز دستش و از جلوي دهانش برداشت و گفت:ديدي صبر اومد...
romangram.com | @romangram_com