#می_گل(جلد_اول)_پارت_644
-کجا؟
-اب بازي!!!
مي گل بي اختيار سرش و بلند کرد و به شهروز نگاه کرد
خاطره:بابا اول زندگي اختيارت و نده دستش....به اون باشه ميگه نرو چون خودشم نمياد!!!
بعد دست مي گل و گرفت و گفت بدو بريم اسلام و پيدا کنيم بگيم زين سالار و ببره...بعد بريم اب بازي خوش ميگذره!!
مي گل با فشار دست خاطره از شهروز جدا شد..برگشت پشتش و نگاه کرد..شهروز لبخندي زد و گفت:شما بريد..من به اسلام ميگم!!!
در حالي که در کنار خاطره با قدمهاي بلند حرکت ميکرد نگاهي بهش انداخت....نميدونست از اين بشر خوشش بياد يا نه؟؟حس حسادتش سر جاش بود..اما چيز بدي ازش نميديد..در واقع حس ميکرد انرژيش مثبته!!!
-تو و شهروز زياد با هم رستوران ميريد؟
خاطره ايستاد..با تعجب مي گل و نگاه کرد و گفت:من و شهروز؟؟؟نه!!!
نگاه پرسشگرانه مي گل باعث شد ادامه بده:اون يه بار هم تقصير من بود..باور کن فکر نميکردم موضوع بينتون جدي باشه...شهروز خيلي دوستت داره...تو هم اون و دوست داري..من ادم بي خانواده اي نيستم...خيالت راحت...بين من و شهروز هيچي نيست...قسم ميخورم!!!
بعد به مي گل که همچنان در سکوت نگاهش ميکرد گفت:بيا بريم بابا..اين موضوع مال يکي دو ماه پيش بود..الان يادت افتاده؟
مي گل ترجيح داد ديگه موضوع رو کش نده....حرفهاي خاطره اينقدر صداقت داشت که باور پذير بشه..اما موضوعي که فکرش و همچنان مشغول کرده بود اين بود که پس دليل سردي رفتار شهروز چيه؟؟؟اگر کسي تو زندگيش نيست؟؟؟
*خب شايد اون شخص خاطره نباشه!!!!
romangram.com | @romangram_com