#می_گل(جلد_اول)_پارت_640

مي گل برگشت به چهره شهروز که بعد از مدتها لبخند روش نشسته بود نگاه کرد و گفت:قابل نداشت...اما من هنوز جواب سوالم و نگرفتم...من به خاطر خاطره دارم اين رفتارهاي تورو تحمل ميکنم؟

شهروز عصباني روي فرمون کوبيد و گفت:گور باباي خاطره و هفت جد و ابادش...مي گل تموم کن اين بازخواستهارو..بزار به درد خودم بميرم راحت بشم.!!!

اينبار مي گل نتونست اشکش رو مهار کنه...در حالي که صورت برافروخته شهروز و از پشت ديواري از اشک نگاه ميکرد گفت:تو چته شهروز؟؟؟چرا اينجوري ميکني؟؟؟دارم ازت ميترسم!!!

-هيچي...فقط گريه نکن..هيچي هم نپرس....من از اول اشتباه کردم اين رابطه رو شروع کردم..بيا بشيم همون مي گل و شهروز 2 سال پيش!!!باشه؟

مي گل ناباورانه نگاهش کرد....

-چي داري ميگي شهروز؟؟؟؟ميفهمي؟

اما جواب شهروز سکوت بود...دست برد صداي ضبط رو هم زياد کرد...نميخواست حتي صداي باد رو بشنوه!!!!

منو حالا نوازش کن که اين فرصت نره از دست

شايد اين آخرين باره که اين احساس زيبا هست

منو حالا نوازش کن همين حالا که تب کردم

اگه لمسم کني شايد به دنياي تو برگردم

هنوزم ميشه عاشق موند

تو باشي کار سختي نيست

romangram.com | @romangram_com