#می_گل(جلد_اول)_پارت_632
-يه وقتها يه چيزايي ميگي ادم فکر ميکنه آخر ادم صادق و با مرامي...اما يهو ميزني همه چيز و خراب ميکني....تو همين چند ساعت پيش داشتي ميگفتي دوست ندارم قبل از ازدواج......
شهروز با عصبانيت از جاش بلند شد و در حالي که سعي ميکرد خودش و کنترل کنه گفت:مگه کنار هم خوابيدن يعني اون چيزي که تو کله توه؟؟؟فقط ميخوام کنارم باشي...همين....حتي قول ميدم نبوسمت!!!
جالب بود مي گل که از پيشنهاد شهروز هم شوکه شده بود هم ناراحت با اين حرف شهروز تو دلش گفت:پس چه فايده اي داره؟؟؟بعد به خودش خنديد..تکليف اين بيچاره رو مشخص کن!!!
سعي کرد خنده اش و با فشار دادن لبهاش روي هم کنترل کنه!!!
براي اينکه ضايع نشه پشتش و به شهروز کرد و گفت:شب بخير!!!
توقع داشت شهروز مانعش بشه...اما اين اتفاق جلوي در اتاقش افتاد...شهروز دستش و گرفت:مي گل!!
-بله؟
-منتظرتم...باشه؟؟؟خواهش ميکنم!!!
اين و گفت و دويد سمت اتاقش!!!
مي گل رفت تو اتاق....با اينکه ميدونست روش نميشه بره پيش شهروز اما ناخودآگاه يه لباس خواب خوب پوشيد...يه شلوارک ساتن بنفش که پايينش پاپيون صورتي داشت...با يه شوميز از همون جنس...با استين کوتاه و از همون پاپيونها روش!!!
اين لباس خواب جزو لباسهايي بود که از روز اول تو اون اتاق بود...وقتي مي گل ديده بود هنوز مارکهاشون بهشه فهميده بود استفاده نشده و مال کسي نيست به خودش اجازه داده بود بپوشتشون...داشت تو ايينه به صورت برنزه شده اش و هماهنگيش با رژ صورتي که تازه تمديد کرده بود نگاه ميکرد که شهروز و پشت سرش ديد!!!!فقط يه شلوارک پاش بود....از پشت دست انداختد دور کمر مي گل سرش و تو گردنش فرو کرد و گفت:نيومدي...اومدم دنبالت!!!
-شهروز!!!
اما شهروز فرصت ادامه صحبت بهش نداد!!!از جا کندش و به سمت اتاقش برد!!
romangram.com | @romangram_com