#می_گل(جلد_اول)_پارت_587
..دستهاش ميلرزيد چندين بار شماره رو اشتباه وارد کرد و باز تصحيحش کرد...بالاخره باز شد...دروغ نميگفت...راست ميگفت...دستش و گذاشت روي سينه اش...نفسش بالا نميومد......سعي کرد نفس عميق بکشه.....يعني ميشد؟؟؟هر چند تلاش کرده بود...هر چند اون مدتي که شهروز نبود شبانه روز درس خونده بود.....اما باز هم توقع رتبه به اين خوبي و نداشت!!!
چند بار پلک زد اما چشمهاش داشت درست ميديد...اسم خودش شماره شناسنامه خودش....رتبه خودش....دستش رو روي قلبش گذاشت..انگار ميخواست حرکتش و آروم کنه...اما نشد...لباسهاش و در اورد...حوله اش و برداشت و پريد تو حموم...با اينکه از اب سرد متنفر بود اما بايد آروم ميشد...اب سرد و باز کرد و رفت زيرش.....نفس عميق کشيد..تازه آروم شد!!
*خدايا شکرت....خدايا شکرت...خدايا شکرت!!!!
با اين چند تا دادي که زد اروم تر شد....حوله اش و پيچيد دورش و رفت بيرون..در اتاق و باز کرد...اما باديدن کسي که يه دسته گل رز قرمز جلوي صورتش گرفته بود و روي تختش نشسته بود جيغ کوتاهي زد....مسخره بود که بترسه...شهروز بود....ديگه بايد به سوپرايزهاش عادت ميکرد!!!!
-برو برون ميخوام لباس بپوشم..
- بي احساس.....من با اين همه گل نشستم اينه جوابم؟؟؟
-خب لباس بپوشم بعد ابراز احساسات ميکنم....
-من جاي تو بودم حوله رو ول ميکردم ميپريدم بغلت ميکردم بوست ميکردم...تشکر ميکردم!!!
-مي گل به شهروز که هنوز پشت گلها پنهان بود نگاه کرد...در واقع به دسته گل رزها نگاه کر و گفت:بدنگذره؟؟؟
-اووووومممم!!!بعيد ميدونم بد بگذره!!!
-شهروز برو بيرون...لباس بپوشم ميام...
-فکر کردي چرا گلهارو گرفتم جلو صورتم؟؟؟خب بپوش ديگه!!!
romangram.com | @romangram_com