#می_گل(جلد_اول)_پارت_559


-مي گل....بس کن...خاطره فقط يه دوست ساده است...غير از اين بود نه تورو نشون اون ميدادم نه اون و نشون تو!!!





مي گل بلند شد و يه ابروش و بالا انداخت و گفت:اگر چيزي بفهمم من ميدونم و تو!!!





-اگر چيزي فهميدي باشه!!!





بعد از خوردن شام و کمي گپ و گفت و اينکه شهروز طرز کار با لب تاب و به مي گل ياد داد...البته مي گل کمي تو آموزشگاه کار کرده بود و بلد بود..اما خب شهروز اون و بيشتر اشنا کرد ...ساعت 11 و نيم 12 بود که هر دو شب بخيري گفتن و خوابيدن...اون روز اينقدري خسته بودن که همين قدر بيدار موندنشون هم انرژيشون رو گرفته بود!



صبح وقتي مي گل بيدار شد شهروز نبود..ميدونست رفته سر کار...تا جايي که ميدونست پسري نبود که تو خونه بمونه..مگر اينکه واقعا کاري داشته باشه!!به پيشنهادهاي ديشب شهروز فکر کرد...فکر کلاس شنا خوب بود..روحيه اش و تغيير ميداد....با اين تصميم رفت و تو يکي از استخرهاي رو باز منطقه اشون ثبت نام کرد....فرداش کلاسهاش شروع ميشد...به قصد خريد مايو راهي خيابون شد و مايو دو تکه خوشگلي هم خريد...بعد از اون برگشت خونه و کمي خوابيد...بعد از ظهر بعد ازکمي تمرين پيانو منتظر شهروز شد....فارغ از اينکه شهروز تو يکي از شيکترين رستورانهاي شهر پذيراي خاطره است!!!


romangram.com | @romangram_com