#می_گل(جلد_اول)_پارت_553


مي گل خجالت زده از کنار شهروز بلند شد و رفت سمت تلوزيون...شهروز هم بلند شد رفت و از توي اتاقش سوغاتي مي گل و اورد و از پشت گرفت جلوي صورتش و گفت:خدمت خانوم خودم!!!





مي گل با ذوق برگشت سمتش و گفت:عزيزم..مرسي...اين کارا چيه؟؟





شهروز اومد و روي کاناپه کنارش نشست و گفت:لازمت ميشه تو چند وقت ديگه ميشي دانشجو..





اين دقيقا همون موضوعي بود که توي اين 2-3 ماه بهش فکر کرده بود..شهروز. مي گل رو براي اين پيش خودش اورده بود که به خواسته اش که همون درس خوندنه برسه..حالا دقيقا همون خواسته براش شده بود يه زنگ خطر!!!فکر ميکرد توي دانشگاه پسرهايي هستن صد البته از من بهتر...حد اقل کم سن تر و نزديک تر با اخلاقيت و سن مي گل.....شهروز با تمام وجود مي گل و ميخواست پس نبايد اجازه اين و ميداد که رقيب پيدا بشه..همون آراد براي هفت پشتش بس بود...ميدونست در جدال با رقبا پيروز ميشه ...اما وقت و حوصله اين جور دردسرهارو نداشت...يه تصميم گرفته بود....همون شب...همون شب شرط بندي هر جا که بود چه مهموني 2 نفره چه رستوران...همون موقع ازش خواستگاري ميکنم!!!






romangram.com | @romangram_com