#می_گل(جلد_اول)_پارت_535




شهروز کلاه و از دستش قاپيد و با عصبانيت گفت:ايس و ببر...يه اسب ديگه زين کن بيار...!





-زدشون زمين؟





-بله...اگر سرش خورده بود زمين که ميدونستم باهات چيکار کنم...هميشه ديلي داري تو....





مي گل مظلومانه ناليد:ديگه سوار نميشم شهروز..ميترسم..




romangram.com | @romangram_com