#می_گل(جلد_اول)_پارت_529




مي گل خواست بگه نميخوام..نه اينکه حالش خوب باشه..دلش نميخواست ديگه خاطره برگرده کنار شهروز!!اما توانايي حرف زدن نداشت!!!





شهروز که متوجه شد مي گل ميخواد چيزي بگه گفت:هيچي نگو..خوب ميشي...بعد پاي مي گل و بلند کرد و همونطور بالا نگه داشت!!





مي گل که احساس کرد با اينکار خون تو سرش جريان پيدا کرد کمي جون گرفت و گفت:خوبم....بگو ديگه نياد!!!





-بزار بياد فشارت و بگيره...ارتفاع گرفتت...از صبحم سر جلسه امتحان بودي..نبايد امروز مياوردمت اينجا..تو به استراحت احتياج داشتي!!!




romangram.com | @romangram_com