#می_گل(جلد_اول)_پارت_527
و به سمتش دويد و در همين حين بلند بلند داد ميزد...دکتر...دکتر!!!!
با صداي فرياد شهروز. خاطره که در حال تمرين تو مانژ کناري بود حرکت اسب و کم کرد و به سمت صدا برگشت..با ديدن اسب بدون سوار يقين کرد اتفاقي افتاده...از اسب پايين پريد و به سمت مانژ بيضي دويد
خاطره در حالي که از زير ميله رد شد به شهروز که بالاسر مي گل نشسته بود و تو صورتش ميزد نگاه کرد و گفت:چي شده شهروز؟؟؟
شهروز وقتي ديد خاطره که دانشجوي پزشکي هم بود رسيده بدون هيچ حرفي بلند شد و رفت سمت شير اب!!!دستش و از اب پر کرد و اورد ريخت روي صورت بي رنگ و روي مي گل....خاطره هم داشت نبضش و ميگرفت و در همين حين گفت:نگران نباش..فشارش افتاده!!!
به محض تماس اب با صورتش چشمهاش و باز کرد!!
romangram.com | @romangram_com