#می_گل(جلد_اول)_پارت_524

بعد رو به مي گل گفت...مقنعه ات و در بيار اينجا کسي نيست...تا کلاهت و بياره راحت باشي...مي گل هم مقنعه اش و در اورد بعد شهروز براش توضيح داد چطوري سوار اسب بشه.. چند بار تلاش کرد و نتونست و آخر هم شهروز کمکش کرد اما بهش گفت به زودي ميتوني...نگران نباش...مي گل که حالا روي اسب نشسته بود و قاچ زين و دو دستي گرفته بود به شهروز که داشت رکابهاش و تنظيم ميکرد نگاه کرد و گفت:آخه خيلي تکون ميخوره...ولي سفيد سفيدم نيستا...خالهاي طوسي داره!!!





شهروز پاش و گرفت و گذاشت تو رکاب و همون موقع سفيدي پاي مي گل و که به خاطر بالا رفتن شلوارش مشخص شده بود بوسه اي زد و گفت..عوضش تن تو سفيد سفيد...بدون هيچ خالي!!!





مي گل احساس کرد چيزي تو بدنش خالي شد..يه حس جالب...حس دوست داشته شدن...احساس ميکرد داغي لبهاي شهروز روي پاش جا انداخته....





وقتي شهروز رکابهارو اندازه کرد برگشت و به سمتي که اسلام بايد براشون کلاه مياورد نگاه کرد وقتي ديد هنوز نمياد گفت:تو برو يه دور بزن تا کلاه بيارن برات...و بعد کمي توضيح داد که اسب چطور حرکت ميکنه و چطور مي ايسته.....





-روي اسب بايد 1.2 کني...يعني با حرکت 1 از روي زين کمي بلند ميشي با 2 ميشيني...

romangram.com | @romangram_com