#می_گل(جلد_اول)_پارت_493
مي گل چند لحظه مات شد بهش....شهروز که تکيه داده بود به ماشين و يه پاش و خم کرده بود و به بدنه ماشينش چسبونده بود و دست به سينه ايستاده بود...خودش و از ماشين کند...همون موقع تازه انگار مي گل هم باور کرد چي ميبينه!!به سمت شهروز دويد...تعداد زيادي آدم اون دور و اطراف نبود...اما يکي دوتا دختري که انگار منتظر کسي بودن با تعجب مي گل و نگاه کردن که پريد بغل شهروز و پاهاش و دور کمرش حلقه کرد و صورتش و غرق بوسه کرد!!!
شهروز اون و از خودش جدا کرد...صورتش و بين دستهاش گرفت و گفت:دلم برات يه ذره شده بود بيشرف!!!
مي گل باز رو پنجه بلند شد...اما شهروز صورتش و عقب کشيد و گفت:جاش نيست گلم....بدو بريم...!!!
در ماشين و براي مي گل باز کرد و خودش هم سوار شد....
romangram.com | @romangram_com