#می_گل(جلد_اول)_پارت_477


بلند شد مانتوش و در اورد...بعد تيشرتش و در اورد..نا خودآگاه به جايي که اونبار شهروز ايستاده بود نگاه کرد....بعد لبخند زد....لباسش و عوض کرد و شماره شهروز و گرفت.

تماس وصل شد...اما کسي چيزي نگفت.

-الو....شهروز!!!

-بله؟

-از دست من ناراحتي؟

-بله...

-بوس...بوس...آشتي؟

-نه!!!!

-چرا؟؟؟

-چون عادتت شده اين کار...

-من...

منظوري نداشتي...ميدونم!!!


romangram.com | @romangram_com