#می_گل(جلد_اول)_پارت_475
-برو بابا!!!
اعصابش که از نيومدن شهروز خورد بود..اين هم شد قوز بالا قوز!!!
وقتي رسيد خونه جاي خالي شهروز و با تمام وجود حس کرد....بغض کرد...مستقيم رفت تو اتاقش...تختش هنوز به هم ريخته بود!با همون لباسها خودش و پرت کرد رو تخت...تختش بوي شهروز و ميداد...بوي عطرش و دود سيگارش...ولي چرا دود سيگارش؟؟؟اون هم اينقدر شديد....نميدونست شهروز بعد از رفتنش خوابيد روي تختش وسيگار کشيد و فکر کرد.. به با هم بودنشون...به لذتي که ميتونست از مي گل ببره و چقدر ناباورانه خودش و کنترل ميکرد...به بداخلاقي هاي مي گل و کوتاه اومدنهاي خودش در صورتي که اين اصلا جزو اخلاقش نبود!!!
مي گل از جاش بلند شد....صداي خش خش کاغذي از زيرش توجهش و جلب کرد...کاغذ و برداشت
romangram.com | @romangram_com