#می_گل(جلد_اول)_پارت_458
-چرا گريه ميکني خب؟؟؟ساعت 2 ميرم فرودگاه!!!
-من نميرم...ميخوام بمونم پيشت...!!!
مثل بچه هايي که بهانه مادرشون و ميگيرن شده بود!!!
شهروز دستش و گرفت و کشيدش از تو رختخواب بيرون...خودش خيلي دلش ميخواست مي گل و بگير و بو کنه و ببوسه...اما فکر کرد اينکارها فقط فکرش و مشغول ميکنه!!!نبايد کاري کنم از درس دور بيافته!!!
-لباس بپوش ببرمت آموزشگاه...ساعت 2 ميام دنبالت با هم بريم فرودگاه!!!
romangram.com | @romangram_com