#می_گل(جلد_اول)_پارت_436

مي گل حرص خورد...اين و از فشار لبهاش رو هم ميشد فهميد اما چيزي نگفت..خب راست ميگه ويلاي خودشه...

رفت بالا و مايو پوشيد...اما شلوارکش و با يه تي شرت روش پوشيد....بعد پشيمون شد...روي شلوارک يه گرمکن هم پوشيد...بعد فکر کرد..اونجا اگر شهروز نيومد شلوارم و در ميارم...با شلوارک ميشينم..حالا ميخوام از جلوي شهروز رد بشم اينجوي نباشم بهتره... من که شنا هم بلد نيستم...حوله اش و برداشت و رفت پايين..

-به حاج اقا گفتي؟

شهروز به سمتش برگشت و گفت:بله گفتم...بعد ابروهاش و داد بالا و با تعجب پرسيد...داري ميري استخر؟

-آره...نرم؟؟؟

-نه برو...فکر کردم داري ميري باشگاه بدنسازي...

مي گل کنايه شهروز و متوجه شد و پشت چشمي براش نازک کرد و رفت بيرون.

کنار استخر 1 تخت افتاب دو نفره و دو تا 1 تفره بود که کنار تخت دونفره يه ميز بود که روش شيشه هاي م.ش.ر.و.ب و 2 تا گيلاس بود....

مي گل نشست کنار استخر..اول دستش و زد تو اب..اب گرم گرم بود...البته هوا هم به طرز عجيبي گرم شده بود!!

يه کم گذشت..کمي دور و اطرافش و نگاه کرد...از اينکه شهروز نيومده بود راضي بود...حداقل ميتونست گرمکنش و در بياره...و اينکار و کرد...حالا پاهاش و کرد تو اب ...مثل بچه ها کمي تکون داد ...خيلي لذت داشت..بلند شد رو پله اول ايستاد..اب تا زير زانوش بود...رفت پايين تر...حالا اب تا روي رونش بود!!!

-برو تو ديگه!!!

سرش و اورد بالا...شهروز با يه مايو کوتاه لبه ي ايوون ايستاده بود!!

-تو اون بالا چيکار ميکني؟

romangram.com | @romangram_com