#می_گل(جلد_اول)_پارت_407


-اما من ازش متنفر بودم!!!

مي گل با تعجب سرش و بلند کرد و گفت:چرا؟؟؟

شهروز با دست سر مي گل و برگردوند سر جاش و گفت:چون کثيف بود....چون بوي لجن ميداد....چون ازش بيحيايي ميباريد....اما....اما...اما حالا قرار بود کسي روش بخوابه که خيلي پاکه.....کسي که لياقتش يه تخت که هيچ خيانتي و نديده باشه!!!

اشک تو چشمهاي مي گل جمع شد.....فکر کرد اين کار با ارزش ترين کاريه که شهروز کرد..!....سرش و بلند کرد...شهروز هم نگاهش و از در بازي که هيچ رفت و امدي نداشت گرفت و به چشمهاي مي گل دوخت ...مي گل پاش و بلند کرد و لبش و رو لبهاي شهروز گذاشت...ما هنوز به ثانيه نکشيده بود که کارگري از در اومد تو در حالي که گفت :خب آقا..

با ديدن شهروز و ميگل حرفش و خورد و از در رفت بيرون و لا اله اللهي گفت...شهروز هم مي گل و رها کرد و زير لب گفت:برخر مگس معرکه لعنت!!!

بعد از اينکه پول کارگرهارو حساب کرد برگشت تو...مي گل روي صندلي ميز نهارخوري روبروي در منتظر شهروز نشسته بود...

-خب...خانوم خوشگله....آماده شو بريم تخت بخريم!!!

با اين حرف مي گل يه حسي پيدا کرد....چرا تا الان بهش فکر نکرده بود..اينقدر از اين کار شهروز خوشش اومده بود که اصلا به اين فکر نکرد که مگه قراره من تو اتاق شهروز بخوابم؟

-شهروز....اين کارت براي من خيلي ارزش داشت!!!!

-از اون بوسه خوشگلت معلوم بود!!!!

-اما ما که قرار نيست تو يه اتاق بخوابيم....پس چه فرقي ميکرد؟

-چرا قرار نيست؟


romangram.com | @romangram_com