#می_گل(جلد_اول)_پارت_405
-حالا چي ميخواي از خدا؟
-اينکه يه بار مغز هم من و هم تورو رفرش کنه...اون گذشته لعنتي من .از ذهن جفتمون پاک بشه...بعد فکر کنيم از اول من بودم و تو!!!
-من منظوري نداشتم!!!
-پس دوباره بي منظور حال گيري کردي؟
مي گل براي اينکه بحث و عوض کنه نگاهي به ميز پر و پيمون انداخت و گفت:چي بخوريم حالا؟
-تورو نميدونم اما من ميدونم چي بايد بخورم!
مي گل که متوجه منظور شهروز نشده بود گفت:چي؟؟؟
-تو چيکار داري؟
-خب هر کودوم خوشمزه تره بگو منم همون و بخورم!
شهروز خنده اي کرد با دستش موهاش و به هم ريخت و همونطور که سرش پايين بود گفت:اوني که من ميخوام بخورم و تو نميتوني بخوري!
مي گل که تازه دوزاريش افتاد تکه نوني به سمت شهروز پرت کرد و گفت:خيلي بي حيايي!!!
بعد بلند شد و رفت...شهروزم داد زد...عادت ميکني!!!نگران نباش!!!
romangram.com | @romangram_com