#می_گل(جلد_اول)_پارت_395


با شروع شدن آهنگ شادي گلاره باز از خود بيخود شد و دست سعيد و گرفت و پريد وسط...چند دقيقه بعد شهروز دولا شد و در گوش مي گل گفت:تو که گفتي نيست!

مي گل نخواست دليل اصلي حضور آراد و بگه براي همين گفت:نميدونم...انگار کاري براش پيش اومده برگشته ايران....

-چرا گلاره بهت خبر نداد؟؟؟

مي گل برگشت نگاه متعجب همراه با دلخوري به شهروز کرد...از پشت سر شهروز متونست نگاه خيره آراد رو هم ببينه!

-اون چميدونه جريان از چه قراره؟فکر کرده يه شب و با هم بگذرونيم اتفاقي نميافته!!

شهروز که از نگاههاي گذراي مي گل به پشت سرش متوجه شده بود آراد داره مي گل و نگاه ميکنه با برگشتن سريعش آراد و غافل گير کرد...اما آراد پرروتر از اين حرفها بود تو چشمهاي شهروز زل زد و لبخند پر کينه اي تحويلش داد!!!

شهروز برگشت و به مي گل گفت:نميخواي برقصي؟

-مي گل چشمش و به سمت جمعيت چرخوند و گفت:تنهايي حال نميده!!!

-پس من چيکاره ام؟

مي گل متعجب گفت:تو؟؟

-آره...مگه چمه؟؟؟

مي گل ميدونست...يعني شنيده بود شهروز توي هيچ مهموني نميرقصه....براي همين پرسيد:تو مگه ميرقصي تو مهمونيا؟


romangram.com | @romangram_com