#می_گل(جلد_اول)_پارت_389


شهروز که اون هم کت و شلوار مشکي همراه با نيم بوت مشکي و پيراهن مشکي و کروات قرمزش و پوشيده بود با ديدن مي گل بهت زده وسط اتاق ايستاد....چند قدم به سمتش اومد...!!!

-عروسک!!!!

مي گل قدمي به عقب برداشت...ترسيده بود..نگاه شهروز برق خاصي داشت برقي که خيلي آشنا بود اما حالا قوي تر از قبل بود!

شهروز دستش و روي لبش گذاشت...گوشه ي لبش به طور محسوسي ميپريد..ميخواست اين پرش عصبي و مهار کنه...اتفاقي که براي خودشم عجيب بود....

وقتي رسيد به مي گل دستهاش و تو دستش گرفت...با يک حرکت اون به سمت خودش پرت کرد ...حالا مي گل تو بغل شهروز بود و از پايين تو چشمهاي شهروز نگاه ميکرد...البته اين فاصله به لطف کفشهاي پاشنه دار مي گل کمتر شده بود!

-رژت و گرون خريدي؟

مي گل با اينکه جواب سوالش و ميدونست اما پرسيد:براي چي ميپرسي؟

-خريدي يا نخريدي؟

-آره...25 توميان!!!

-1000 برابرش و ميدم بزاري پاکش کنم!

-مي گل تلاش کرد از تو بغلش بيرون بياد و در همين حين گفت:شهروز بي حيا نشو!!!

اما جواب شهروز چيز ديگه اي بود!!!


romangram.com | @romangram_com