#می_گل(جلد_اول)_پارت_380

-براي نامزدي نيست....

مي گل بشقاب غذا رو گذاشت جلوي شهروز و گفت :پس براي چيه؟

شهروز نگاهي به بشقاب انداخت با اينکه جواب سوالش و ميدونست اما در حالي که صورتش جمع شده بود گفت:اين چيه؟

-عدس پلو!

-برش دار...برش دار....!!!

مي گل بشقاب و برداشت و گفت:چرا؟؟؟

-اصلا اسم اين غذا رو هم ديگه جلوي من نياريا....

مي گل بشقاب و گذاشت تو يخچال و گفت:ميدونستم دوست نداري يه چيز ديگه درست ميکردم!!!

-مگه تو آشپزي آخه؟؟؟؟نميخواد..کمتر بخورمم بهتره..مربيم گفته دارم چاق ميشم....اون روز ميگفت تو ازدواج کردي؟گفتم:نه!!چطور...گفت داري چاق ميشي...معمولا مردها زن ميگيرن چاق ميشن!!!

مي گل لبخند همراه باشرمي زد و گفت:شب بخير!!!

شهروز که متوجه اين شرم شد گفت:مي گل!!!

مي گل ايستاد...

-بله؟

romangram.com | @romangram_com