#می_گل(جلد_اول)_پارت_375


مي گل که کنار هم بودن و بد برداشت کرد گفت:نه خاله...من و شهروز با هم نيستيم..يعني...يعني!!!شرمش ميشد بگه اما براي رفع ابهام گفت

-يعني ما اتاقهامون سواس!!!

-اين و که ميدونم...اگر غير از اين بود اصلا باهات حرف نميزدم

-پس چي؟؟؟

-يعني شما هيچ برخورد ديگه اي با هم نداريد؟

-نه!!!

-ولي من خودم ديدم اون روز توي بهشت زهرا شهروز تورو بغل ميکرد!!!

-خب اون!!!...

خاله حرفش و قطع کرد.

-خب اون نداره عزيزم!!!اون هم تماسه ديگه...شايد تو اون لحظه حس خاصي نبوده...اما تاثير داره...به خدا اينها همه تو روح و روانتون تاثير ميزاره....چي ميشه محرم باشيد؟؟؟من که نميگم براي اتفاق خاصي محرم بشيد..همين رابطه رو داشته باشيد...اما محرم باشيد!!!

-اگر محرم شديم و اتفاق ديگه اي افتاد چي؟

-من با شهروز صحبت ميکنم...اما قبل از اينها من يه سوال دارم...قول ميدي راستش و بگي؟


romangram.com | @romangram_com