#می_گل(جلد_اول)_پارت_370

شهروز لبخند کجي زد و گفت:عاليه...با اين کفشها ميتوني راه بري؟؟بعد دستش و دراز کرد سمت مي گل ...اين يعني دستت و بده به من و راه برو...مي گل نيم نگاهي به خانوم ستاري که خيره نگاهشون ميکرد کرد...دستش و تو دست شهروز گذاشت و راه رفت..خيلي هم سخت نبود....بعد فکر کرد..با شهروز باشم که اصلا قرار هم نيست برقصم...يه گوشه ميشينم ديگه....بعد از اينکه از اتاق پرو بيرون اومد خانوم ستاري گفت...ميخواي کتش رو هم بپوش ببين چطوري ميشه...و بعد کت و آماده نگه داشت تا مي گل بپوشتش...لباس با کت شکل ديگه اي به خودش گرفت با اينکه کت خيلي ساده بود اما کاملا شکل ديگه اي به لباس داد يه شکل پوشيده و شيک..و متفاوت با قبلي...که هر کدوم سنگيني خودش و داشت..

خانوم ستاري با گفتن:الان بر ميگردم!

به طبقه پايين رفت.

شهروز با اين کار جلو اومد دو تا دستهاي مي گل و تو دستش گرفت و سرش و به گوشش نزديک کرد و گفت:ميدوني الان بزرگترين آرزوم چيه؟

مي گل که کمي ترسيده بود سعي کرد به خودش مسلط بشه...در حالي که فکر ميکرد الان ميگه داشتن تو يا بوسيدنت يا هر چيزي از اين دست پرسيد:چيه؟

-اينکه اون شب آراد هم باشه!

مي گل لب و لوچه اي کج و کوله کرد و گفت:يه وقتها مثل بچه ها ميشي....!

-تو هم يه وقتها بيش از اندازه خوشگل ميشي!

-بحث و عوض نکن!

ميکنم!

آراد که ديگه ايران نيست تو چرا هنوز حرص اون و داري؟اصلا اون موقع که ايران بود چيزي بين من و تو نبود که من نخوام با اون رابطه اي داشته باشم!

-مگه الان چيزي بين ما هست؟

اين سوال و با شيطنت پرسيد!

romangram.com | @romangram_com