#می_گل(جلد_اول)_پارت_368
-آره...خيلي خوشگله...اما خيلي عروسه...
زن با ناراحتي ساختگي گفت:شرمنده...اين کمد لباسهاي سايز شماست...ما از هر لباسي فقط يدونه با يه رنگ داريم....از اين همين يه رنگ...بزار ببينم ديگه چي ميتونم بهت پيشنهاد بدم!
چند دست لباس ديگه رو ورق زد...تا رسيد به لباس قرمز رنگ...با هيجان درش اورد و گفت:آهاااا...اين به نظرم مناسبه......لباسي بود ساده....دکلته و تا روي زانو...تنگ....دور کمرش يه برش خورده بود که با دو تا نوار خيلي باريک ساتن خودش و بيشتر نشون ميداد...دور تا دور بالا تنه اش هم مثل کمرش نوار باريک مشکي داشت...روش هم يه کت استين شمشيري که تا آرنجش بود ميخورد..کتي که يقه ي ايستاده داشت و کوتاه بود و دور تا دورش هم همانند کمرش و بالا تنه اش نوار باريک مشکي ميخورد...خيلي ساده...اما فوق العاده شيک بود....
مي گل خريدارانه نگاهش کرد..از همه بيشتر از کتش خوشش اومد...پوشيده اش کرده بود..معذب بود بخواد اونطور لخت بگرده!
-دوستش داري؟
مي گل لبخند زد...بله..
بيا بپوشش...
ميگل توي اتاق رفت...لباس و پوشيد...اينقدر اندازه اش بود که انگار براي اون دوخته شده بود!توي اينه نگاهي به خودش انداخت...
خانوم ستاري تقه اي به در زد..پوشيديش عزيزم؟
-بله!
ميتونم ببينم؟
مي گل در و باز کرد...خانوم ستاري لبخند پهني زد..اين يعني واقعا اين لباس مناسب بود...
-صبر کن!
romangram.com | @romangram_com