#می_گل(جلد_اول)_پارت_329
-بين راه مبايلش زنگ خورد..شهروز بود..حالش و پرسيد ...مي گل خوب فهميد دليل زنگ زدنش خواب ديشبه...اما گذاشت رو حساب اينکه طبيعيه ديشب حالم خيلي بد بود بايدم نگران بشه!!!
وقتي رسيد خونه ساعت 4بود..هنوز خيلي مونده بود تا شب...سرش و با درس گرم کرد بايد جبران عقب افتادگيهاش و ميکرد....ساعت... 6بودکه شهروز اومد خونه.مي گل از اتاق بيرون نرفت..با خودش گفت صبر ميکنم تا بياد صدام کنه..با اين فکر بلند شد لباس پوشيد...بايد آماده باشم صدام کرد معطلش نکنم!!حدود ساعت 7 و نيم بود که صداي شهروز مي گل و که با همون سر و وضع آماده پاي کتاباش نشسته بود به خودش اورد.
--مي گل!!!مي گل!!
--بله؟؟؟
--آماده اي؟
--بله...الان ميام!!!
-پالتوش مشکيش و تنش کرد و رفت بيرون....شهروز نگاهي بهش انداخت..اما از ترس اينکه باز سوء برداشت نشه خيلي سريع نگاهش و دزديد اما نتونست توي دلش زيباييش و تحسين نکنه...
--توي مسير غير از صداي آهنگ هيچ صحبت و صداي ديگه اي نبود...مي گل با اينکه فکر ميکرد خيلي زود راه افتادن اما با مسير طولاني که گذروندن قبول کرد که خيلي هم به
موقع راه افتادن...ساعت 9 بود که با ترافيک زيادي که تو خيابونها بود رسيدن!
-نامزدي تو يه باغ بزرگ بود...البته تو يه ساختمون که وسط يه باغ بزرگ قرار داشت!
-مسير ماشين تا ساختمون مسيري بود که با شنهاي درشت پوشيده شده بود....شهروز چند قدم جلوتر از مي گل حرکت کرد.....اما بعد از چند قدم مي گل التماس گونه گفت:شهروز!!
-شهروز که لبه کتش و تو دستش گرفته بود دست ديگرش تو جيب شلوارش بود و با ژست سنگين و خاصي قدم برميداشت به سمت مي گل برگشت:جانم؟
romangram.com | @romangram_com