#می_گل(جلد_اول)_پارت_324

--هان؟

--هان نه!!بله...

-مي گل لبخندي زد و به شهروز که روبروش ايستاده بود نگاهي انداخت و گفت:بله؟

--ميگم لباس داري؟

--بله!

-فکر کرد لباسي که براي تولد سما خريده بودم و ميپوشم!

-شهروز روي مبل کنار مي گل نشست..پاش و گذاشت روي ميز و گفت:اين فيلمهايچرت و پرت چيه ميبيني؟



-مي گل که اصلا حواسش به تلوزيون نبود..کنترل به سمت شهروز گرفت و گفت:من نميبينم...همينطوري زدم اين کانال...ميرم درس بخونم...شب بخير!!



شهروز کنترل و از مي گل گرفت و بدون اينکه نگاهش کنه تشکر کرد.

شهروز که تازه چشمهاش گرم شده بود با صداي جيغ مي گل از جا پريد....با همون لباسي که تنش بود يعني يه شلوارک به سمت اتاقش دويد..پشت در که رسيد...مونده بود در و باز کنه يا نه؟؟وقتي ديد ديگه صداي جيغ مي گل نمياد گوشش و به در چسبوند صداي گريه ي مي گل ترغيبش کرد تا در بزنه...وقتي ديد مي گل جوابي نميده صداش زد..:.مي گل!!!مي گل!!!

-مي گل با بغض و گريه اجازه داد بره تو!

romangram.com | @romangram_com